بهانه

   بر روی شکم دراز کشیده روی  تختش و دارد برای هزارمین بار یکی از نامه های نادر ابراهیمی را می خواند. می خواند و می خواند. می خواند تا رها شود از این حس غریب تردید. حسی که دست و دلش را سست کرده. به نامزدش فکر می کند. این که چرا طوری با او رفتار می کند که گویی 30 سال از ازدواجشان گذشته. با خود فکر می کند شاید مشکل از خود اوست. اما اصلا مهم نیست. مشکل کار از هر کجا و به هر دلیلی که است، مشکل است دیگر!

***

   نامه را می خواند و تصمیم می گیرد همچنان در تلاش برای درک نامزدش باشد. می لرزد. می ترسد. اگر توفیری نداشته باشد چه؟

***

   گاهی انسان در تصمیمگیری عاجز است. گاهی  هر چیز کوچکی را بهانه می کند برای ادامه دادن. برای زیستن. گاهی یک کتاب را. گاهی یک آهنگ را و گاهی پرنده ای را که در سرمای زمستان کنار لبه ی پنچره اش می نشیند. براستی که انسان با بهانه هایش زنده است.

/ 0 نظر / 18 بازدید