روزی روزگاری زندگی

چشم هایش را به زور باز نگه می دارد. از سرصبح سر کار بوده تا همین چند دقیقه پیش. ساعت ۷ عصر است. امروز پنج شنبه است. آخر هفته که می شود خستگی هایش چندین برابر می شوند. به قول خودش می شود مثل شتری با کوهان خالی! از خستگی حوصله نمی کند ملافه ی روی تختش را کنار بزند. همانجا روی زمین می افتد و می خوابد. کمی بعد با صدای بلند پیرزنی از خواب بیدار می شود اما چشم هایش را باز نمی کند. پیرزن می گوید: "پاشو دختر... د پاشو. بازم که گرسنه گرفتی خوابیدی روی زمین سفت." برای لحظه ای چشم هایش را باز می کند و به کمد قهوه ای رنگ اتاقش خیره می شود. با خود فکر می کند. چه خوب که پیرزن هنوز زنده است. چه خوب که هنوز کسی هست تا صدایش کند.

   دوباره چشم هایش را می بندد...

نوشته شده توسط پادما در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 | موضوع: 10 نظر
روزی روزگاری زندگی

   زنگ ساعت را خاموش می کند قبل از اینکه زنگ بزند. امروز درست 10 سال است که سر ساعت شش از خواب بیدار می شود. شرطی شده دیگر.

   به شوهرش نگاه می کند. چقدر آرام کنارش خوابیده. در خواب درست مثل بچه هاست. با خودش فکر می کند 10 سال پیش چه احساسی داشت وقتی که صبح ها نگاهش می کرد. لبخند محوی گوشه ی لبهایش خانه می کند و بعد آرام از جایش بلند می شود. به اتاق بچه ها می رود. "آراز"[1] یک پایش از تخت آویزان است. لحافش فقط روی سینه اش را پوشانده ماشین اسباب بازیش که در کنارش می خواباند بر زمین افتاده. "دنیز"[2] کوچک که تازه 5 ماه دارد و بیدار شده و توی تختش دست و پا می زند با دیدن مادرش لبخند شیرینی تحویل "آیسان"[3] می دهد. دنیز را بغل می کند و می بوسدش و می بویدش. می نشیند روی مبل و شیرش می دهد. همین که دنیز شیرش را تمام می کند زود می رود به آشپزخانه تا صبحانه ی "باریش"[4] و "آراز" را آماده کند. بعد دنیز کوچولو را بغل می کند و می رود به اتاق خواب خودشان تا شوهرش را بیدار کند.

   آرام صدایش می کند. " باریش جان، صبح شده عزیزم." می داند که صدایش را می شنود اما دوست دارد پنچ دقیقه هم بخوابد. 10 سال پیش این را نمی دانست. کنار شوهرش می نشیند و آرام موهایش را نوازش می دهد. سعی می کند باریش را آرام بیدار کند تا سر درد نگیرد. این را هم 10 سال پیش نمی دانست و هر وقت باریش با سر درد از خواب بیدار می شد تا شب غرغر می کرد.

   دنیز کوچولو شروع می کند به غان وغون کردن و باریش با شنیدن صدای دختر کوچولویش زود بیدار می شود." سلام خانوم گل. صبحت بخیر." " سلام جناب شوشو. صبح شما هم بخیر." باریش خنده اش می گیرد آخر خیلی سال ها پیش آیسان این طور صدایش می کرد. آیسان روبه شوهش می کند و می بوسدش. بلند می شود که برود؛ باریش دنیز را می گیرد تا آیسان به کار هایش برسد.

   آیسان پسرک را بیدار با هزار جور خواهش و تمنا بیدار می کند. بعد می نشیندش پشت میز صبحانه و لقمه اش را می دهد دست پسرکش. بعد برای باریش و خودش چای میریزد و بدو می رود توی اتاق خواب تا شیرش را بدوشد. از این کار اصلا خوشش نمی آید. اما از این که شیر خشک به بچه بخوراند هم بدش می آید. همین برنامه ها را سر آراز هم داشت. خودش هم نمی داند چرا هنوز عادت نکرده.

   به آشپزخانه که بر می گردد. باریش لباس های آراز و دنیز را پوشانده خودش هم حاضر است فقط جوراب نپوشیده. طبق معمول نمی داند کجا گذاشتتشان. آیسان جوراب ها را پیدا می کند و می دهد به شوهرش. در عرض 10 دقیقه حاضر می شود تا به سر کار بروند.

   دنیز را که خواب است، می گذارد روی صندلی بچه. آراز هم کنار خواهرش می نشیند. بند کفشش را توی ماشین می بندد. باریش قبل از این که راه بیافتد می پرسد:"برم؟چیزی جانمونده؟" آیسان با خوش رویی جواب می دهد :" دنیز کوچولو که خوابه اون پشت، آرازمم که نشسته بغل دست آبجی کوچولوش. همسری هم که آماده ی حرکته. نه هیچ چی جا نمونده. بریم." باریش لقمه ی نانی می گذارد توی دست زنش و می گوید:"این جا مونده بود ها. آخه خودتم یه چیزی بخور اول صبحی. همش به ما ها می رسی آخرش خودتو جا می ذاری ها. گفته باشم." آیسان لقمه را می گیرد و برای تشکر دست  همسرش را نوازش می کند."مرسی عزیزم."

 

 

شاید ادامه داشته باشد...

 


[1] . آراز  ترکی " ارس" است. ارس رودی است در شمال غرب کشور.

[2] دنیز به ترکی یعنی دریا.

[3] . آیسان که در میان فارسی زبانان متداول تر است یعنی همچون ماه. "آی" یعنی ماه.

[4] . " باریش" که شاید خیلی ها نشنیده باشد هم نیمی ترکی و بسیار زیباست اما ممکن است تلفظ درستش برای فارسی زبانان سخت باشد چون "ی" به صورت "ای"  تلفظ نمی شود بلکه به صورت"ع" با سکون که همان schwa در الفبای آوایی انگلیسی است تلفظ می شود. باریش در ترکی یعنی "صلح و دوستی"است.

/ 1 نظر / 35 بازدید